دل نوشته های آفتاب مهرمهدی جان! بر جانهای خسته ما آفتاب مهر توست نور امید |
||
تقديم به ساحت مقدس آقا امام زمان (عج)...
من از غم عشق تو شبی خواب ندارم
ای کاش که امشب تو دمی رخ بنمايی
هر جمعه به ره منتظر و چشم به راهت
ای مه٬ چه شود گر تو به زودی ز ره آيی
گفتم غم دل با دگران باز نگويم
زيرا که تويی يار من ای روح خدايی
ديوانه روی تو شدم ای بت عيار
ای وای من ار٬ ديده به رويم نگشايی
وصف تو ز هر عاقل و ديوانه شنيدم
مجنون شدم و دم نزدم٬ جز به نوايی
تا چشم در آن چشم سياه تو فکندم
از بند نگاهت نبود هيچ رهايی
زان عهد که در صبح ازل با نمودم
تا صبح قيامت نکم ميل جدايی
در دوری تو ای همهی بود و نبودم
ديگر چه کنم؟ گر نکنم ناله سرايی
عشق تو مرا کشت و در اين گوشه غربت
فرياد نمودم٬ تو کجايی!؟ تو کجايی!؟
هر شعر که گفتم همه در مدح تو گفتم
باشد که تو غم از رخ من پاک نمايی
دی با دل خود عهد نمودم که چو آيی
من ساز نوازم٬ تو برم شعر سرايی
انگشت نمای همهی شهرم و غم نيست!
ای يار سفر کرده اگر باز بيايی
ليلا لبانی مطلق
دانشجوی کارشناسی ارشد اديان و عرفان
مسیر مسیح بهاران کجاست
صفا گستر لالهزاران کجاست
رگ و ریشهی لاله از هم گسیخت
گل اندیشهی سربداران کجاست
ز سرگشتگی، جان سرگشتهام
قرار دل بیقراران کجاست
سرم را شده ابر خون سایهبان
نشانی ز الماس باران کجاست
در این دشت دلگیر یأس آفرین
نوای خوش آبشاران کجاست
خماری سیه کرد روی مرا
فلق ساغر میگساران کجاست
زمین گشته بتخانه بتگران
تبردار ایمان تبارن کجاست
من و انتظار و شب بیکسی
خدایا دگر یار یاران کجاست
گل نرگس آفتابی جبین
امید دل شب شکاران کجاست
استاد ده بزرگی
تقديم به تمام كسانی كه پاك اند و پاكتر میانديشند:
من زادهی پاييزم، پاييز برگريز، پاييز نقش در نقش و رنگ در رنگ، هزار رنگ و هزار نقش. با همهی سرمايش الهام بخش شاعران است و فصل بهار عاشقان و عارفان. آری بايد ديد٬ بايد لمس كرد، بايد شناخت و فهميد اسرار دل طبيعت را. پاييز رمز گشاست. هر آنچه طبيعت در بهار برخود كرده پاييز همه را از خود میراند پاك و زلال بیريا همه را در طبق اخلاص عرضه میكند. عريان است و به البسه اما پاك است و بی ريا.
آری پاييزی كه درختان با البسههای رنگ در رنگ شهر عشق و عاشقان را نور باران میكنند، پاييزی كه نور سرمايش تا استخوان میرسد. آشنايم چرا كه خزان عشق را بياد دارم. از كنار درختی كه میگذرم صدای آشنای زير پايم را حس میكنم كه اميد دوباره، زندگی دوباره، دوباره بودن و زيستن را زمزمه میكند.
اين صدا را من در نهايتِ با تو بودن تجربه كردم. باد با آواز دلانگيز، شعر عشق و شور را در گوش درختان میسرايد. درختان از سر شوق تكانی به خود می دهند و يك يك برگهای هزار رنگ را به دست باد میسپارند تا با آهنگ باد برقصند و آرام آرام بر زمين فرود آيند و نقش و نگاری دلانگيزتر در روی زمين خلق كنند.
آری، پاييز گرچه به ظاهر فصل مردن و فنا است، اما حقيقت چيز ديگری است؛ نهايت دوباره بودن و زيستن است، رفتن به خاطر بودن ديگری، مرگ برای زندگی دوباره، رفتن به روياهای شيرين.
پاييز آمده تا ثابت كند كه ابديت و جاودانی تنها شايسته حق است و بس و غير او فناپذير است و پايانپذير مگر رشته در ريشه حق داشته باشی كه نهايت منتهی است به ابديت چرا كه پاييز به زمستان و زمستان به بهار میپيوند و دوباره زندگی از نو آغاز میشود.
زهرا منافی
ليسانسيه زبان انگليسی
دوباره عيد است و ياد تو ديوانه میكند مرا
كه پرگشودن به هوای تو بیخانه میكند مرا
نه شعر لايق توست نه ابزار چون قلم
حضور سبز تو مفروش كاشانه میكند مرا
نه میشود تو را سرود كه تو هزار عاشقی
به شوق تو نه فرهاد كه پروانه میكند مرا
مرا كه بال نيست حقيرانه زنده ام
همين بس دمت اسير ميخانه میكند مرا
شمع و شب و چراغ همه بهانه است
كه نور تو آشناي بيگانه میكند مرا
اگر بيايی هرگز نمیروم سراغ عشق
كه ياد تو مجنون و مستانه میكند مرا
دگر نيازی نيست به حاذق و طبيب
كه نام تو مردود هر بهانه میكند مرا
و باشد اگر هنوز اميد را قرار انتظار
كه انتظار تو مهدی غرق پيمانه میكند مرا
امير غلامی كلكو
رشته مکانيک
سكوت بين فضای دشت اقاقيا طنينانداز می شود. شهاب ، لالايی میخواند برای تك ستارههای آسمان.چه زيبا مهتاب به خواب ميرود.
رهگذر كه از اين زمين به آسمان مینگرد، فضا را، آسمان را، جنبشی میداند كه از آرامش وجود تو شكل گرفته است.
نگاهِ خورشيد ،گرما بخش است وقتی كه تو بيايی.
و چه زيبا كاروان خسته ، كنار تقاطع تقوا خيمه زده است تا خدای ناكرده به بيراهه نروند!
همه راست میروند ! همه راست میگويند و همه حقيقت را مثال بلبل بر زبان جاری میسازند تا تو بيايی.
بيا تا ريزش شاخه را با هم تماشا كنيم. بيا چرا كه میدانم از آمدنت سار خواهد خواند و چمن خواهد رقصيد، اگر بدانی كه نور، هم انتظار فرجت را میكشد به سرعت باد ، خواهیآمد.
زمزمهی خيال برانگيز مادر ، مرا به ياد پرواز شاهين میاندازد ، پروازی كه تا بلندای ايوان خانه اوج داشت . پروازی كه در غبار شب ، بيهوده ترين افكار را دور میريخت و از لابهلای ستيغ درخشش وسوسه برانگيز ماه بيرون میرفت.
همهی عالم چشم انتظار آمدنت هستند. همهی عالم بينا و پرانگيزهاند تا برای آمدنت جشن بگيرند ؛ پايكوبی كنند و به حق درفش ايمان را تا صخره بلند وجدان بالا ببرند.
مهدی جان ! اگر تو بيايی ، شكوه زمين باور نكردنی میشود و زمزمهی تراوش جيرجيركها زيبا و دل انگيز میگردد.
ما انتظار خواهيم كشيد تا زمانی وقت چيدن عشق برسد.
سميرا علی محمدی
دانشجوی رشته تربيت معلم - آموزش ابتدايی
نذر نگاه آبی سوار سبز پوش آیینهها
جمعه یعنی انتظار آینه
آفتابی از تبار آینه
جمعه یعنی سبز پوشی تک سوار
در مسیر بیغبار آینه
جمعه یعنی نرگس موعود عشق
میشکوفد در بهار آینه
بوی نخلستان کوفه میدهد
جمعههای بیقرار آینه
چشم در راه بلوغ پونهها
مینشینم در کنار آیینه
غرق شببوهای وحشی میشود
خلوت آیینه دار آینه
افسانه جوانشير
دانشجوی اديان و عرفان
باز هم روزت فرارسيد و من منتظر آمدنت هستم . چشمانم به راهت دوخته شد ای كعبهی دلها! افسوس كه آن قدر عصيانكاريم كه از انتظارت غافليم . اسبهای زمان همچنان میتازد چونان گردوغباري كه هيچ سواری توان رسيدن به آن را ندارد. حال وقت تنگ است و من بندهی گناهكار ، منتظر توفيقی براي انتظارت هستم چرا كه حتی انتظار هم توفيق میخواهد. تا كی صبر كنم ؟ تا كی چشمانم يتيم ديدنت خواهدماند ؛ صبرمان لبريز شد و تو نيامدی. همهی كائنات منتظرت هستند. پس من حقير چرا انتظار زيبايت را نكشم . تو از چشمانمان غايبی اما در دلهامان هميشه حاضری . كليدهای غيب تو نزد خداست و حراست از آنها برای ما واجب است .
بياييد نگذاريم اين انتظار كهن فرجام تلخ برای ما داشته باشد و اين احساسات پاك و خالص در گورستان تاريخ مدفون شوند و از راه عشق باز مانيم كه چه بسا عشق به انتظار تو ، با بهشت برابر است و موهبتی است كه از سوی حق به بنده عطا شده و ما وارثان اين انتظار مقدسيم.