برق اميد

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

در پنجره‌ی چشم فلک ماه درخشید

نه! مهر در اقلیم سحرگاه درخشید

نه! مهر نبود آنکه سر از خیمه برون کرد

تک گوهری از افسر آن شاه درخشید

شب بود و کبودی که به ناگاه شراری

چون چهره یوسف ز ته چاه درخشید

یا پیک بشارت که بر اسبان طلا‌بال

یک لحظه گذشت و همه‌ی راه درخشید

گلخنده‌ی نرگس نکند بود و گلشن باز

آن برق امیدی که ز افواه درخشید

گردی ز کف پای پدر بود که شاید

بر شاخه‌ی گل کرده‌ی درگاه درخشید

یک نور عظیم از دل هر واژه‌ی این شعر

با حسرت «فریاد» پر از آه درخشید

 

فاطمه امیری(فریاد)

دانشجوی ادبيات فارسی

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
شهرزاد قصه گو

سلام وبلاگ جالبي دارين اين شعر هم زيبا بود منم يه چيزايي از خودم مينويسم خوشحال ميشم بخونين